مخور چایی شـــبانگه تنگت آیو مــزن بر ســـیم آخـر نــنـگت آیو
بسوزد از پشـــیمانی طحالت پری در حوض غم بی شُرت و مایو
اصولا با بالا رفتن سن قوای بسیاری از کارها کاهش یافته و در صورت نجنبیدن ،انسان مچاله خواهد شد و به توده ای از ترسها و سرخوردگیها شباهت پیدا خواهد کرد تا انسانی عادی. بنابراین :
ندیدم روی خوش از زندگــانی پتو بر کلّه و اشکی نهانی
الا ای تف بر این پوسیده بازی مــــــرا لازم بود منزل تکانی
راستی پیر ما ،پیر کودکان ،پیر نوستالژیک ،خدای حسنی، که برای خودش دسته گلی بود، مُرد. دوسالانه ادبی دانشجویی بود. دانشگاه تهران ،سال 85. یک پرس چلو جوجه را کامل و بی زحمت خورد و ما را پند می داد. اصلا به او مرگ نمی آمد گر چه موهایش سفید بود، باری سبیل سپیدش اعتباری بود . از همه چیز می دانست و حافظه اش از همه بهتر کار می کرد. اما خوب "منوچهر احترامی" مُرد و رفت.
سرانجامش رسید و رخت بربست خودش رفت و کتابش ماند در دست
کجایی ای خداوند شـــلـمـرود مرا با خود ببر تا قبر در بست
